قراره اینجا مکانی باشه برای تخلیه ی احساسات درونی.چه غم !!چه شادی!!

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 13 تیر ماه سال 1389 ساعت 10:19 PM

چند روزه تموم انرژیم ته کشیده!!دوست دارم فقط یه گوشه بشینم و گریه کنم.دلیلش رو هم نمی دونم ولی شدیدا افسرده شدم.تصمیم گرفتم تا حالم بهتر نشده با موسیو حرف نزنم،آخه چند روزه تا میایم با هم حرف بزنیم دعوامون میشه و نتیجه اش میشه  ناراحتی و دلخوری.فشار روحی زیادی رو دارم تحمل می کنم و متاسفانه موسیو اصلا درک نمی کنه و با کسی هم نمی تونم درمیون بزارم.

خدایا  کمکم کن تا به آرامش برسم.خودت بهتر از من می دونی تو دلم چی می گذره همون که صلاح می دونی و خیره برام پیش بیاد.می دونم که به دست های نوازش گرت سخت محتاجم.

دلم فقط با یادت تو که می دونم همیشه هوامو داری آروم می گیره.

دوست دارم خدا جون واسه همه چیزایی که دارم و ندارم ، اونی که دارم از رحمت توست و اونی که ندارم از حکمت توست.

امضا:مادام خسته دل

شنبه 12 تیر ماه سال 1389 ساعت 4:10 PM

خیلی وقت ها آدما برای اینکه رو قولشون وایسند،

قولشون رو زیر پا می زارن تا بتونن روش وایسند!!!!!!!!!!!!!!!

امضا:مادام

شنبه 12 تیر ماه سال 1389 ساعت 01:06 AM

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امضا:مادام

شنبه 12 تیر ماه سال 1389 ساعت 00:47 AM

14 مرداد امتحان پایان ترم زبان دارم،بعد این وسط یه 6جلسه ای هم غیبت اجباری دارم .قبولم انشاا...!!!!

بعد تهدید 4شنبه امروز فقط یه غیبت داشتیم،در عجبم از جماعت ایرانی حتما باید تهدید و زور باشه بالا سرمون وگرنه حتی واسه پولی هم که داریم میدیم دلمون نمی سوزه.

کی درست می شیم خدا می دونه؟!!!!!!!!!!!!!

امضا:مادام

پنجشنبه 10 تیر ماه سال 1389 ساعت 7:36 PM

اگه حتی خورشید دلت غروب کرد،با شمع خونه دلت رو روشن نگه دار

شاید اونی که گمش کردی برگرده،شاید تنها امیدش خونه دلت باشه

امضا:مادام

چهارشنبه 9 تیر ماه سال 1389 ساعت 00:29 AM

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.

                                                                                                           

                                                                                                کوروش کبیر

یعنی من تازه متولد شدم؟

آیا؟؟؟؟؟؟؟؟

امضا:مادام

جمعه 27 فروردین ماه سال 1389 ساعت 11:36 PM

سلام عزیزم

خوبی؟خوش میگذره؟

چهارشنبه و پنج شنبه کلی برات نوشته بودم و نمی دونم چرا وقتی انتشارو زدم همش پرید و من موندم یه مچ درد گرفته از تایپ.این بود که دیگه دیروز هم نامه الکترونیکی برات نداشتم!!!

اما امروز پر از انرژی مثبتم ،امیدوارم بتونم این حس رو به تو منتقل کنم.

آخه جات خالی رفتم خیابون گردی،منم که میدونی متر کردن خیابونا واسم مثل قرص انرژی زا میمونه!!البته اگه چاشنی خرید هم بهش اضافه شه که دیگه آخرشه و پارتی اکس تازی رو یه نفره میگردونم!!!!هرچند امروز خرید نکردم ولی یه مانتو دیدم که تو برگشتی با هم بریم ببینیم و نظر بدی.

الان که onشدم دیدم گویا ظهر می خواستی وقت کافی برک ،لابی هتل رو نشونم بدی و من نبودم ،آخه مامان هندونه آورده بود و نمی شد ازش گذشت!!!نمی دونم حکمت این هندونه پیوندی ها که می گن با آناناس یا موز پیوند میزنن چیه ؟اصلا طعم آناناس یا موز نمیده و فقط فکر کنم محض آبرو داریه که دیگه سفید و قرمز !!!!نداره و رنگش زرده و شانس و تجربه و شناخت هندونه رسیده درش دخالتی نداره!!!آخ دلم واسه هندونه هایی که تو انتخاب می کنی و از شیرینی و قرمزی رو دست نداره تنگ شده،دیروز که رفتم میوه فروشی گفتم که یکی از پسرا برام انتخاب کنه ،انصافا شیرین بود ولی زیاد قرمز نبود.من هندونه می خوام اونم انتخاب تو!!!!!!!

فکر کنم مجبور شی با هندونه وارد خونه شی!!!راستی اونجا هندونه پیدا میشه؟

میگم تو این چند روزه باقی مونده جاهای خوب و دیدنی رو و جاهایی که میشه حسابی خوش گذروند رو نشون کن تا اگه قسمت شد و با هم رفتیم تو به همه جا آشنا باشی و اینکه حتما بروشورهای تبلیغاتیشون رو بگیر.

خوب دیگه من برم به درسم برسم . 

خوش باشی

امضا:مادام

ادامه مطلب ...
چهارشنبه 25 فروردین ماه سال 1389 ساعت 3:16 PM

کلی نوشته بودما  ولی نمی دونم چرا پرید  

باید برم بیرون برگشتم دوباره مینویسم اگه یادم نره!!!

موسیو خوبی ؟   منتظرم باش زود میام دوباره مینویسم فعلا بوس بوس

دوشنبه 23 فروردین ماه سال 1389 ساعت 00:58 AM

چشمان مردان پنجره ای باز به روح و روان آنهاست.از چشمان آنها می توان فهمید در قلبشان چه می گذرد.

مردان همیشه به وسایل و اشخاصی که  دوستشان دارن خیره می شوند.

اگر به شما خیره شدند بدانید که محبتشان سرشار است و علاقه شان عمیق.

نگاه کردنی که دوست داشتن را نشان می دهد دو نوع است:

یک نوع آن نگاه مخفیانه است(یعنی شما در انجام کاری در حال نگاه کردن مچشان را می گیرید)

نوع دوم نگاه مداوم است.

مردها برای ابراز احساساتشان ملاحظه کار هستند.اگر آنها چشمانشان را به سرعت بستند،در حقیقت سپرشان را در برابر شما پایین آورده اند.

از این به بعد سعی میکنم اسرار مردونه رو فاش کنم !!!

امضا:مادام

یکشنبه 22 فروردین ماه سال 1389 ساعت 6:33 PM

سلام سلام

چه خبرا؟ خوش میگذره؟هرچند دیشب ناراضی بودی و حسابی شرایط اونجا تو ذوق تون زده بود!!!!!

ایراد نداره تجربه میشه که دیگه بدون خونواده سفر نرین تا حداقل اگه شرایط مناسب نیست وجود عزیزاتون اونو قابل تحمل کنه.

حالا هم غصه نخور چند روز دیگه بیشتر نمونده و خاطرات این سختی ها بعدها شیرین میشه. راستی ممنون از اینکه هر چی چشت رو میگیره و به نظرت زیبا میاد منو باهاش تصور میکنی و ازشون عکس میگیری.

دستبنده قشنگه و شلوار هم فکر کنم اونی که رادو داره بهتره و اگه دم پا باشه عالیه.

راستی مایو هم دیدی؟اگه قیمتش مناسب بود برام عکسشو بفرست ،مرسی عزیزم.ساحل خوش گذشت؟شنا هم کردین؟ فکر کنم آبش مثل خلیج فارس باید باشه نه؟زلال و تمیز!!اگه تونستی از شهر هم عکس بگیر و برام میل کن.

طلا و عطا هم خوبن و دلشون واست تنگ شده ،البته مثل همیشه منتظر چمدون پر از سوغاتیاشون هستن!!!!!!!بد عادتشون کردی!!!!!!البته می دونم تو هم کرم داری و از خرید کردن براشون لذت می بری .

طلا داره واست نقاشی میکشه و کاردستی درست میکنه .احتمالا یه نامه بلند بالا هم در انتظارته !!!!!!!!!!

دیشب اینجا هوا خیلی سرد بود و منم که بخاری نداشتم!!!مجبور شدم با لباس گرم بخوابم و جوراب بپوشم!!!بخاری من کجایی؟؟؟!!!!

مبانی سازمان رو تموم کردم به لطف نبودن تو!!!تا 30اردیبهشت چیزی نمونده و حسابی تلاش و همت مضاعف می خواد!!

راستی 2     3 روز بعدی که قرار بود خبری بشه گویا هنوز نیومده .تماسی گرفته نشد و همچنان منتظرم.

اس ام اس هات هم میرسه و کلی انرژی زاست واسه شروع یه روز خوب ،مرسی که یادت با یادمه.

اینو گفتم یادم اومد شرط اون جناقی که سنندج شکستیم رو ندادی یادت هست ؟

خوب دیگه بسه تا بعد 

مراقب خودت باش 

بابای 

چراغ دوستی تو همیشه درقلب من روشنه،حتی در ساعات اوج مصرف!!!!


امضا:مادام


جمعه 20 فروردین ماه سال 1389 ساعت 11:35 AM

هیچ چیز نمی تواند بر عشق حکومت کند،


بلکه این عشق است که حاکم بر همه چیز است.(لافونت)


امضا:مادام

جمعه 20 فروردین ماه سال 1389 ساعت 04:42 AM

یاور همیشه مومن 

تو برو سفر سلامت

غم من نخور 

که دوری برای من شده عادت


موسیو رفت تا آب و هوایی تازه کنه و با یه آغوش پر از انرژی مثبت برگرده.

البته اگه اردرهای جوجه ها بزاره ،بنده خدا موسیو مجبور شد یادداشت کنه مبادا چیزی از قلم بیوفته و شرمنده شه.

سفر خوب و شیرینی داشته باشی.

تا اطلاع ثانوی و برگشت پیروز مندانه موسیو از بلاد کفر اینجا به مکانی برای اخبار آپدیت و بروز و نامه نگاری واسه همسر جان تبدیل خواهد شد.

ای روزگار یادته موسیو 12سال پیش واسه اینکه نامه هام به دستت برسه کم کم چهار روز تو خماری !!!!!بودی؟؟حالا سه سوته می خونی و جواب میدی.

راستی نامردی نکنی منو که نبردی ولی یادمو همه جا با خودت داشته باش که هواتو (تله پاتی)داشته باشم.

خوش باشی


امضا:مادام

جمعه 20 فروردین ماه سال 1389 ساعت 03:41 AM

در بودنت به نبودنت


               ودر نبودنت به بودنت


                             می اندیشم


          ای بود و نبود من........!!!!!


امضا:مادام

سه شنبه 3 فروردین ماه سال 1389 ساعت 02:41 AM

سلامی چو بوی خوش عاشقی

اول از همه سال نو مبارک ،امیدوارم امسال سالی پر از سلامتی و موفقیت برای همه باشه و همه به آرزوهاشون برسن .                                                                                                 وای وای یک ماه ونیمه اینجا گردگیری نشده،چه خاکی گرفته،یه خونه تکونی حسابی نیاز داره .

این مدتی که اینترنتمون قطع بود از دنیا بی خبر بودیم،واقعا تکنولوژی چه ها که نمی کنه!!!!

اسفند ماه ،ماه دوست داشتنی من،ماه تولدم،ماه انتظار یه سال جدید.اسفند رو دوست دارم به خاطر حال و هوای بهارش ،بوی عید و صدای پرنده ها ،خونه تکونی و بعضا نو شدن وسایل و خرید .

تو این چند سال اگه قرار بوده خریدی(مبل،یخچال،تخت و........) واسه خونه داشته باشیم ترجیح میدادم نزدیک عید باشه ، بیشتر میچسبیده که با تمیزی خونه وسایل هم نو بشه.

امسال هم به لطف موسیو و خیلی سوپرایزی (برای من)رویه مبلها رو عوض کردیم و فرش خریدیم.

سوپرایز از این جهت که یه شب که خسته و کوفته از کلاس اومدم،هنوز کامل لباس درنیاورده بودم که زنگ خونه رو زدن و آقایی واسه دیدن مبل ها و برآورد قیمت تعویض رویه هاشون اومد ،راستش اول جا خوردم چون اصلا انتظارش رو نداشتم ولی بعدش کلی خوشحال شدم چون مبل هامون رو 6سال پیش سفارشی درست کرده بودن و اسکلت محکم و سالمی داره فقط رویه اش چندجاش پاره شده بود .بعدا موسیو گفت که قرار بوده زودتر بیاد که تو اصلا خبر دار نشی ولی آدرس رو اشتباهی رفته و دیر رسیده.خلاصه قرارشد پارچه رو خودمون بخریم و یه هفته ای کار رو تحویل بده .البته مثل همیشه که این صنف بدقول هستن اینبار هم با چند روز تاخیر کار رو تحویل داد . موسیوی عزیزم مرسی .

این موسیوی ما عشق حیوونه درست نقطه مخالفش من که ازنگه داشتن حیوون تو خونه به شدت متنفرم.

اوایل ازدواجمون ،اولین روز زنی که تو خونه خودمون بودیم ،شب بایه قفس قناری اومد .فکر کن !!!!!به اسم من و کادوی روز زن، به کام خودش!!!!!

یه چند باری پرنده خرید مثل قناری و مرغ مینا و مرغ عشق و فراوون جوجه و همشون هم به خاطر آلرژی بچه ها بیشتر از یک هفته نمی موندن و هدیه می شدن به دوست های موسیو تا زمانی برسه که آلرژی بچه ها خوب بشه!!!!!!!

خلاصه موسیو خان کم بود که بچه ها هم که بزرگتر شدن علاقه مندیشون رو به نگه داری حیوون اعلام کردن .به کمتر از سگ و گربه هم راضی نبودن،اینقدر دوست داشتن که عروسک سگ و گربه در سایزهای مختلف و نژادهای مختلف فراوون دارن .

اینقدر سه تایی منو محکوم کردن که لذت نگه داری حیوون رو ازشون گرفتم که راضی شدم یه گربه پرشین 6ماهه رو موقتی 10 روزه بیارن و ببینن اصلا می تونن نگهش دارن یا نه؟

چشمتون روز بد نبینه درست از شبی که این ملوس خانم تشریف آوردن صدای منم گرفت و عملا خفه شدم ،ازاین طرف هم جفت بچه ها آلرژیشون عود کرد و به شدت سرفه می کردن و اینقدر خیره ان که حاضر نبودن ببرنش،خلاصه با هزار وعده و وعید و خواهش ، موسیو آتیش بیار رو راضی کردم که ببرن پسش بدن.یه روز بعد رفتن ملوس سرفه بچه ها خوب شد البته با کلی دارو !!

اینطور که دکتر می گفت گرفتگی صدای من بخاطر ملوس نبود ولی این چند روز اصلا آسایش نداشتم،جارو وسط خونه ولو بود و پشت سرش راه می رفتم و جارو می کشیدم.

چون پرشین بود و دم بزرگ و پر مویی داشت و البته مو ریزیه زیادی هم داشت،خلاصه فعلا که با وعده اینکه بریم خونه ی خودمون و حیاط داشته باشیم آرومشون کردم ولی وقتی عکساشو

میبینن دلشون تنگ میشه و اشکاشون سرازیر میشه.آخه اون حیوونی هم تو این 3روز اینقدر بااینا جور شده بود که ازشون دور نمی شد و هرچی بچه ها بغلش می کردن و فشارش می دادن صداش درنمیومدو بیشتر خوشش میومد.

دو روز اول خیلی ازش میترسیدم،اونم گیر داده بود وقتی بچه ها نبودن می خواست بیاد بغل من و باهاش بازی کنم ،منم ازش فرار می کردم خلاصه من بدو اون بدو !!!!!

حالا همستر داییشون درست لحظه تحویل سال زایید!!!شاید دو تا از بچه هاش رو بگیریم براشون.

باز حداقل اونا تو شیشه ان و بیرون نمیان و موهاشون تو هوای خونه معلق نیست ،هرچند که من از همستر هم بدم میاد و میترسم.تاحالا چند بار تا مرز سکته رفتم !!!!!

آخه فسقلی ها میبینن من میترسم اذیت میکنن و میارنشون پیش من!!یه بار عطا گذاشته بودش پشت بلوزم !!!همچین جیغ کشیدم و پریدم بغل برادره که بیچاره موچ موچ (همستر نره)هم ترسیده بود .

حالا یا من باید با ترسم کنار بیام یا بچه ها بی خیال حیوون بشن ؟؟!!!که البته با علاقه ای که من از این وروجکا میبینم بی خیال بشو نیستن که نیستن!!


امضا:مادام

پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388 ساعت 01:16 AM

1-امروز از در که اومدی یه موسیوی دیگه بودی،نگاهات با هر روز فرق داشت،محبت کردن و بغل کردنت خیلی عاشقانه بود،حتی دوست دارم گفتنت که یه مدتی بود براش معادل!!!! گذاشته بودی و میگفتی این(...........) یعنی دوست دارم !!!!شوکه ام کرد.

کمک کردنت و قابلمه شستنت !!!!(اخه اینقدر از قابلمه شستن بدت میاد که حتی وقتی لطف می کنی ظرف ها رو تو ماشین می چینی ،قابلمه ها به چشت نمی یان و ظرف به حساب نمیاریشون)شاخ رو سرم سبز کرد.ولی بدون که خیلی چسبید وقتی خسته و کوفته رفتم آشپزخونه و همه چی رو مرتب دیدم . دستت طلا و سرت سلامت

2-چند وقتیه منتظر خبر نتیجه مصاحبه کاری هستم و حسابی سرکارم !!!طالع امروزم میگفت که یه تغییر و تحول اساسی و به سرعت در زندگی دارم و تا آخر این هفته خبرش میاد!!

از وقتی دیگه سر کار قبلی نرفتم مدام دنبال کار بودم ،خدا کنه حالا که یه کار خوب پیدا شده و شرایط و محیطش هم خوبه و از همه مهمتر بی ارتباط با کار موسیو هم نیست ،دست های پشت پرده برن کنار و بزارن من به کارم برسم.

تا وقتی استرس درست شدن یا نشدنش با منه نمی تونم رو درسا تمرکز کنم ،برا همین ترجیح میدم بد یا خوب زودتر تکلیفم معلوم شه ،انتظار آدمو پیر می کنه !!!

3-از اون جایی که قراره تعطیلات بهمن بریم مسافرت و من مثل همیشه کلی خرید دارم و هنوز استارت رو نزدم ، هفته جدید واسه من هفته بدو بدو و خرید کردنه .خدا کنه اون چیزایی که نقششون رو کشیدم و قراره بخرمشون زودی پیدا کنم تا تو وقتم و هزینه اش صرفه جویی بشه،بگو ایشاا...!!!!موسیو جان جیب مرا دریاب که بسی زیاد منتظر الطاف شماست!!!

همیشه از اینکه دستم جلو مرد جماعت از جمله موسیو خان دراز باشه بسیار بسیار متنفر بودم ،خدایی تو این 11سال زندگی مشترک چه زمانی که کار می کردم چه حالا یه بار هم نشده من بگم پول بده همیشه خودش چندین نوبت در ماه کارتمو شارژ می کنه و نمی زاره طعم تلخ بی پولی رو بچشیم.هرچند منم تقریبا همه رو پس انداز میکنم و یه وقتهایی که لازم داره یه جا بهش میدم ،خیلی حال می کنه و بهش می چسبه.

البته منم وقتی می رم کارتمو چک می کنم و می بینم شارژ شده ،کلی شارژ میشم و دعاش میکنم.

خدایا خودت عاقبت مارو خیر بگردان و دست دشمنان کوروش و داریوش رو از ایران آریایی کوتاه بگردان.آمین


امضا:مادام

پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388 ساعت 03:03 AM

یه نگاه به اطراف که بندازی ،بوی بهار رو حس می کنی!!!

مغازه همه حراج کردن تا شاید بتونن جبران کسادی زمستون هنوز نیومده ،سر اومده !!!!!روبکنن.

ملت هم میرن ببینن چیزی پیدا میشه که با جیبشون هم خونی داشته باشه یا نه؟؟!!

امروز شنیدم بانک ملت و ملی تنها چند قدم با ورشکستگی فاصله دارن.این است نتیجه هدفمند کردن یارانه ها!!!!

آقایون!! نشستند اون بالا و دارن واسه یه کره!! دیگه برنامه ریزی!!(بیشتر شبیه ر....دنه)میکنن.

تا کی میخوان از نجابت مردم سوءاستفاده کنن؟؟

مثلا می خواستم از اومدن بهار و عشق خرید کردن تو این فصل بنویسم،یاد جیب خالی و کفگیر ته دیگ افتادم و تموم ذوقم خشکید!!!

ولی موسیو قول یه پول گنده (500)!!؟؟تومنی رو داده تا بنده یه حالی ببرم و سرحال شم.

هرچند 100تومنش نتیجه تلاش 2ساعته منه (سر شکستن جناق(غ))که در کمال ناباوری!!ایشونو بردم.

گفتم اینجا مکتوب شه تا مثل قبلنا که میزدی زیرش ،نتونی دودر کنی!!

خلاصه موسیو جان جیب من منتظر الطاف شماست.نمی دونی چه حالی داره خرید با این پول بادآورده؟!!!ولی بدون من  اونقدرکه تو فکر میکنی بدجنس نیستم و حتما شرط تو رو می خرم واست .

از کجا به کجا رسیدم!!البته این پرت و پلا گفتن هم خودش هنره !!(اعتماد به نفسو داری؟؟)

شب و روز خوبی داشته باشین و از خرید کردن لذت ببرین .

غصه بی پولی رو هم نخورین که درد مشترکه !!!!!!!!خدا روزی رسونه .

به امید ایرانی آباد

امضا:مادام  

پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 ساعت 01:42 AM

اولین روز از دومین ماه فصل چهارم رو شروع کردیم با عشق به زندگی و قلبی لبریز از محبت.

قراره این خونه با همکاری جناب همسر خان تبدیل به قصر بشه.

می خوایم که روز نوشته هامون رو اینجا ثبت کنیم ،تجربیاتمون رو مکتوب کنیم تا همیشه یادمون باشه که آسون نبود تجربه ی سختی ها.


امضا:مادام